نقد عکس 3
عکس: مهدی رضوی
ما با عکسهایمان به طور مداوم بر ارتباط خود با جهان صحه میگذاریم و احساس بودن را در خود تقویت میکنیم.
عکاسی ابزاری است که با آن جهان را میآموزیم، البته اگر به گفتهی " پل مارتین لستر " که میگوید: " عکاسی به تو میآموزد سطح بیداری خود را بالا ببری " نیز اعتقاد داشته باشیم. چرا که دیدن بدون دوربین نیز امکانپذیر است اما دوربین همانطور که لستر میگوید بیداری ما را افزایش میدهد، ذهن را آگاه میکند و ...
حال تصور کنید اگر قرار بود با قلمویی آغشته به رنگ این منظره را نقاشی کنیم، قطعا به جای دیوار پشت درخت، بهترین نوع آبی را برای کشیدن یک آسمان صاف و آرام استفاده می کردیم و در نهایت ترکیب این درخت پر شکوفه و نیلی آسمان، میشد یک منظرهی زیبا که میتوانستیم زیبایی طبیعت را ستایش کنیم و احساس لذت داشته باشیم. اما با دوربین که نمیشود این دیوار را حذف کرد و به جایش آسمان کشید و میبینیم که آبیها از قاب ما میدوند و میروند. اینجاست که میفهمیم دوربین یعنی پهلو زدن به تمام جوانب زندگی و دیدن همزمان خوبیها و بدیها. اینجاست که میفهمیم دوربین هم از درخت پر شکوفه یاد میکند، هم از آبی رفته!
در عکس مهدی رضوی شاید تصور کنیم که او قصد داشته همان کار نقاش را انجام دهد، اما میدانیم که رسالتهای دوربین بسی عمیقتر از به تصویر درآوردن مناظر صرفا زیباست. پس در اینجا به طور قطع میدانیم که عکاس در پس به تصویر کشیدن این درخت به دنبال فرصتی است تا نکتههایی را گوشزد کند.
عکاسی برشی از زندگی است که زمان در آن منجمد شده است و گویی عکس، امروزی است که فردایی پشت آن نمیآید و همین متوقف شدن زمان در عکس، آن را چون راهنمایی میسازد که مدام ما را به آموختن نکتههایی وا میدارد.
اما براستی یک تک درخت چه چیز را میخواهد به ما بگوید و چه برشی از زمان در آن متوقف شده است؟
عکاسی در اینجا چگونه میتواند به بیداری ما بیفزاید و اصلا برای چه چیز است که این عکس را یک کلوزآپ ساده از طبیعت تلقی نمیکنیم؟
سادگی عکس نخستین چیزی است که ذهن مخاطب را با خود همراه میکند و این سادگی به اندازهای است که حتی ما را به یاد نقاشیهای خالص طبیعت چینی میاندازد، با این تفاوت که در نقاشی چینی انسان در انحصار طبیعت است و عکس به ما میگوید انسان، تمام هستی را به انحصار خود درمیآورد. سادگی عکس که البته با بار معنایی نیز همراه است، زمینهای آرام و بدون شلوغی را برای مخاطب فراهم میکند که میتوان در آن به تفکر نشست و این از وجوه خوب عکس است، چرا که عکاس باید بتواند عکسی را عرضه کند که مخاطب را به تجربهی دیداری اش تقسیم کند.عکس را از این جهت ساده خطاب میکنیم که از کمترین عناصر ممکن تشکیل شده است ( دو عنصر درخت و دیوار ) و همین دو عنصر میتوانند بار معنایی عکس را بر دوش بکشند ( در ادامه به معنا در عکس نیز خواهیم پرداخت ) و این کم گفتن و گزیده گفتن در عکس یادآور تفکر مینیمالیستهاست که از طبیعت وسیع، گوشههایی اندک اما پر از معنا را برمیگزیدند.
در ادامه، سادگی عکس، رنگ را به ما معرفی میکند که بخش مهمی از عکس را میسازد و تنها به لحاظ بصری جذابیت ندارد بلکه از نظر محتوایی نیز ارزشمند است. عکاس برای اینکه به رنگ قوت بصری ببخشد، آنها را در نهایت اشباع ثبت میکند تا هم رنگهای درخت ارزش خود را حفظ کنند و هم دیوار بتواند حرفهای خود را بگوید.
درخت در شرایط دشوار و ناهمگونی که انسانها برای او ساختهاند، شکوفایی خود را از دست نمیدهد و تمام شاخههایش را پرشکوفه میکند. زندگی را در میان شاخههایش جریان میدهد و ما این را به خوبی میبینیم. چرا که در عکس شاخهها به سمتی حرکت کرده اند که گویی در حال رقصیدن هستند.
دیوار نیز در عکس اگرچه جای آبی آسمان را میگیرد اما گویی هویتی زنده دارد. او در رویایی با درخت گویی رنگ اصلی خود را فراموش میکند و سعی میکند رنگ شکوفههای درخت را وام گیرد. و این نکتهای است که به عکس محتوا میدهد. چیزی که عکاس نمیتواند آن را در قاب دوربینش جای ندهد و میداند که مخاطب با تجربهی دیداری او همراه میشود .
حفرهای کوچک در میان دیوار تنها نقطهای است که ما را تا حدی به عمق میبرد و عکس را کمی از حالت تخت خود دور میکند. چند شاخهی درخت نیز می روند تا از آن حفره سر در آورند!
نقوش روی دیوار بخشی بزرگ از معنا در عکس را میسازند. اگر به این نقوش دقت کنیم، بین آنها و تنهی درخت شباهتهایی مییابیم. انگار دیوار تمام سعی خود را میکند تا تنهایی درخت را جبران کند. تنهایی که آدمها با کشیدن دیوار بین او و دیگر درختان ایجاد کردهاند. این نقوش، درست در نقطههایی از قاب پراکنده شده اند که بر بالای آنها شاخههای درخت پرشکوفه قرار گرفته و گویی درختهایی در کنار این درخت تنها سر بر آوردهاند.
میلش بسوی اطلس مقراضی نیست
شد قاضی ما عاشق از روز ازل
با غیر قضای عشق او راضی نیست
مولانا